درباره وبلاگ

به نام حضرت دوست
از مردن نمی هراسیم اما می ترسیم بعد از ما ایمانمان را سر ببرند. از یک سو باید شهید شویم تا آینده بماند و از دیگر سو باید بمانیم تا آینده شهید نشود .
(شهید رجب بیگی)
آنها رفتند و آینده آنها مانده است، نباید گذاشت شهیدش کنند.یا علی

لینک دوستان
لوگوی دوستان
امکانات دیگر
ابر برچسب ها

در روزگاران قدیم که هنوز محله‌های مختلف شهر، محل جولان لات‌ها و قداره‌بندها بود، هر از گاهی به مناسبت‌های مختلف، میان این محله و آن محله یا این شهر و آن شهر دعوا به‌راه می‌افتاد. اما این برای گنده لات‌های هر محل زشت بود که همان ابتدای دعوا خودشان وارد ماجرا شده و با رقیب دست به یقه شوند. ابتدا نوچه‌های‌شان را جلو می‌فرستادند. آن‌ها که با هم گلاویز می‌شدند، آن گروهی که میدان را واگذار می‌کرد، چند نفر از نیروهای قوی‌تر خود را به میدان می‌فرستاد تا زمانی که دیگر لازم بود تا خود گنده لات گروه پا به میدان بگذارد.

در مثل که مناقشه نیست ولی داستان روزگاران قدیم این شهر و این کشور، امروزه تبدیل به تئوری اصلی جنگ در دنیا شده است. در چند سال گذشته قدرت‌های بزرگ با تغییر جدی رویکرد خود در عرصه عملیات‌های نظامی در سرتاسر دنیا، به‌جای مداخله مستقیم در مناطق مختلف، به «جنگ نیابتی» یا «Proxy War»  روی آوردند. در جنگ نیابتی، هم‌چون مثال قدیم لات‌های محله‌های شهرهای ما، ابرقدرت‌ها و قدرت‌های جهانی به جای مداخله اولیه مستقیم نظامی در مناطق هدف، گروه‌ها و کشورهای کوچک‌تر و ضعیف‌تر و هم پیمان با خود را به نیابت از خود، به وادی عملیات نظامی می‌کشند و در پس پرده، حمایت‌های مالی و تسلیحاتی و اطلاعاتی خود را از ایشان به عمل می‌آورند. چنان‌چه گروه‌ها یا کشورهای نایب در جنگ، در رسیدن به اهداف خود و کشورهایی که به نیابت از آن‌ها وارد جنگ شدند، موفق نبودند، آن موقع است که کشورهای اصلی و قدرتمند ابتدا حمایت‌های خود را بیشتر می‌کنند، روش‌های حمایتی خود را گسترده می‌کنند و در نهایت اگر کار به جایی نرسید، هم‌چون لات‌های قدیم، خودشان وارد میدان می‌شوند تا به اصطلاح کار را تمام کنند.

این رویکرد را می‌توان در سال‌های اخیر مشاهده کرد. اگر روزگاری ایالات متحده یک تنه به ویتنام حمله می‌کرد و در سال‌های اخیر مثلا با اجماع جهانی، افغانستان و عراق را با عملیات مستقیم نظامی به تصرف در می‌آورد، اما در این یکی دو سال که نظام بشار اسد کانون توجهات جهانی بوده است و سوریه، خط مقدم عملیات همه جریان‌های سیاسی دنیا بوده است، تقریبا برای اولین بار به صورت جدی، جنگ نیابتی به مرحله اجرا درآمد. آمریکا و متحدین مرتجع عرب اش، به جای این که از همان دوسال پیش، کار را یک سره کنند و بعد از مقدمه چینی‌های رسانه‌ای معمول با استفاده از غول‌های رسانه‌ای‌شان، با حمله نظامی، نظام اسد را برکنار کنند، ابتدا حمایت و تجهیز رسانه‌ای جریان‌های مخالف داخلی سوریه را در دستور کار قرار دادند و پس از گسترش ماجرا، اقدام به حمایت تسلیحاتی و نظامی آنان برای درگیری‌های شهری برای در اختیار گرفتن مناطق حساس و راهبردی این کشور کردند. اما از آن جایی که باز هم نتوانستند موفقیت شایان توجهی جلب کنند، گروه‌های تکفیری و سلفی را از جای جای دنیا روانه این منطقه کردند و به نوعی با «نیابت عام» به تکفیری‌ها و سلفی‌ها که در قالب ارتش آزاد و جبهه النصره فعالیت می‌کردند، نظام سوریه را تحت فشار جدی قرار دادند و امید داشتند دیگر در این مرحله موفق به سرنگونی حزب بعث سوریه شوند. در این مرحله موفقیت‌های مقطعی جدی نیز به دست آوردند. اما باز هم با از دست دادن مناطق مهم و راهبردی چون القصیر که بازپس گیری آن با همکاری حزب الله لبنان صورت گرفت، باز هم دست ارتش سوریه در مقابل گروه‌های مسلح تکفیری بسیار بالاتر قرار گرفت.

فشارهای جهانی بر آمریکا و اروپا برای حل سیاسی بحران سوریه به جای حمایت بی‌دریغ از گروه‌های تروریستی مسلح و برگزاری کنفرانس ژنو 2 و دست پایین این کشورها در مقابل سوریه و حامیان آن، باعث می‌شد تا آمریکا نتواند میوه دلخواه خود از اتفاقات سوریه را در ژنو2 بچیند و آن‌چه را که می‌خواهد بر نظام سوریه تحمیل کند، این جاست که باید جنگ نیابتی را کنار بگذارد و به جای نوچه‌هایش خود وارد میدان شود و این چنین این روزها با تهدید نظامی شاخ و شانه بکشد.

اما این جنگ نیابتی بین چه گروه‌هایی در جریان بود؟ همان گونه که اگر حمله آمریکا به عراق را که ظاهرا به خاطر تسلیحات کشتار جمعی عراق! بود، برای دست یابی به نفت این کشور بدانیم و جنگ افغانستان را برای مبارزه با تروریسم، اتفاقات سوریه را هم مشکل آمریکا با سوریه و شخص بشار اسد بدانیم، سخت در مرحله ساده‌لوحی گیر کرده‌ایم.

دنیا هم علی‌رغم همه بمباران‌های رسانه ای امروز به این نتیجه رسیده است، که سوریه امروز خط مقدم «مقاومت» است و چون مقاومت که سردمدار آن جمهوری اسلامی است بایستی از پای دربیاید، سوریه به عنوان نقطه ای بسیار راهبردی در قلب جریان مقاومت که شاهراه ارتباطی جریان‌های مختلف مقاومت نیز هست و به عنوان نقطه رابط حزب الله و ایران و عراق تمام قد ایستاده است، بایستی دیگر داعیه دار مقاومت نباشد. حال چه بشار اسد باشد و دست از مقاومت بکشد و اگر نه، نظامش سرنگون شود. حمایت روسیه و شاید چین هم به خاطر منافع مشترکی است که در این نقطه در مقابله با آمریکا، با جریان مقاومت پیدا کرده است. سوریه برای روسیه هم خط مقدمی در مقابل آمریکاست تا تقریبا آخرین متحد منطقه ای اش را از دست ندهد.

همان اوایل متن گفته شد که در مثل مناقشه نیست ولی در جنگ نیابتی سوریه، تکفیری‌ها به نیابت از اربابان آمریکایی و اروپایی و عرب خود می‌جنگند و سوریه و حزب الله و مجاهدین عراقی و ... به نیابت از مقاومت که سردمدارش جمهوری اسلامی است و روسیه هم به خاطر منافع اش به حمایت‌های سیاسی و نظامی از این جریان می‌پردازد.

اما نتیجه جنگ نیابتی چه شد؟ نتیجه جنگ عیان است. ورود آمریکا به صحنه تهدیدات عملی برای حمله نظامی به سوریه، نشان می‌دهد که جنگ نیابتی به چه نتیجه ای رسیده است. آمریکا نتوانسته است از اقدامات نایبان خود (همان نوچه‌ها!) به نتیجه دلخواه خود برسد و مجبور شده است خودش وارد گود شود. آمریکا جنگ نیابتی را به جریان مقاومت واگذار کرده است؛ بدون تردید. و نکته جالب‌تر این که نه تنها این ابرقدرت مجبور به ورود در این عرصه شده است بلکه هم‌چنان قرار است با نایبان جریان مقاومت به مقابله دربیاید. آمریکایی که سال‌های قبل هفته‌ای را بدون این که ایران را تهدید به حمله نظامی کند به اتمام نمی‌رساند، حالا مجبور شده است دو سالی را با سوریه ای درگیر باشد که تحت حمایت ایران و روسیه است. درگیری که شک و تردید درباره عواقب آن، بدجوری گریبان دولتمردان کاخ سفید را گرفته است.

نگاهی گذرا به جریان مقاومت در طول چند سال گذشته بیندازید. کار به جایی رسیده است که برای حمله به سوریه ای که به مراتب از ایران اسلامی ضعیف‌تر است، دست و دل جریان استکبار بدجوری می‌لرزد، چه رسد که جمهوری اسلامی ایران را تهدید به حمله نظامی کنند. آینده جریان مقاومت بسی روشن‌تر از گذشته است. ان‌شاءالله





برچسب ها : جنگ نیابتی, سوریه, آمریکا, جریان مقاومت, proxy war
توسط : ایمان |  

22بهمن 90 بود که ملت مصر مبارک را پس از سال‌ها به زیر کشیدند و یک سال و چند روز پیش بود که «محمد مرسی» شد اولین رئیس جمهور غیرنظامی مصر و امروز که مرسی هم، هم چون مبارک از محبس اتفاقات مصر را پیگیری می کند.

دیروز یاد کمال الهلباوی افتادم. از اخوانی‌های باسابقه مصر که با صحبت‌هایش در BBC در حمایت از انقلاب اسلامی و به تعبیر او امام خامنه ای در بین ایرانی‌ها کمی شناخته شد. قبل از انتخابات ریاست جمهوری مصر که گروه‌ها در پی ثبت نام و کاندیداتوری برای انتخابات بودند، او و گروهی از باسابقه‌های اخوان المسلمین معتقد بودند، این جریان باسابقه اسلام‌گرا نباید کاندیدا معرفی کند و رسما در انتخابات شرکت کند. دلیل‌شان هم این بود که اخوان المسلمین توان اجرایی پاسخگویی به مشکلات مردم را ندارد و نمی‌تواند در عرصه سیاسی و در قامت ریاست جمهوری موفق باشد. امروز که تقریبا همه سران اخوان المسلمین به زندان افتاده اند شاید دارند به حرف های باتجربه‌هایشان ایمان می‌آورند.

جماعت اسلامی اخوان المسلمین پس از سال‌ها بازی در نقش اپوزیسیون، بالاخره مجال یافت تا در قامت ریاست و حکومت نشان دهد که چند مرده حلاج است، خوب نشان دادند که انگار فقط مخالفت را یاد گرفته‌اند. در عمل در یک سال گذشته نه گام مهمی در جهت رفع مشکلات مردم برداشتند و نه در سیاست خارجی کار مهمی انجام دادند. زیگزاگ‌هایشان در عرصه سیاست خارجی را کسی نتوانست تفسیر کند. روزی که سفارت اسرائیل را آن‌چنان بستند و روزی که به رئیس رژیم صهیونیستی نامه عرض ارادت نوشتند. روزی که آن‌چنان در جنگ هشت روزه از فلسطینینان حمایت کردند و روزی که آن‌چنان از تروریست‌های هم‌سو با اسرائیل در سوریه دفاع نمودند. اقتصاد داخلی مصر را هم که خراب بود و در جریان انقلاب هم خراب‌تر شده بود، نتوانستند سر و سامان خاصی بدهند. دست سلفی‌ها را هم آن‌چنان باز گذاشت که مردم از دست افراط‌هایشان خسته و شاکی گردند.

رای مرسی در ابتدای امر هم آن‌چنان بالا نبود که ضامنی برای تداوم کارش باشد. از انتخاباتی که کمتر از 50‌درصد به پای صندوق‌هایش آمده بودند، نامزد اخوان المسلمین در مرحله دوم کمی بیش از 50‌درصد رای آورد و این یعنی رای حداقلی در یک مشارکت حداقلی. آن‌هایی که این روزها به خیابان آمدند و شعار «رمضان دون اخوان» یعنی ماه رمضان بدون حضور اخوان المسلمین را سر می دادند، لزوما سکولار نبودند اگر چه البرادعی بشود نخست وزیر موقت. لزوما ملی‌گرا نبودند اگر‌چه حمدین صباحی از سران مخالفین باشد. لزوما از طرفداران نظام سابق مصر نبودند، اگر‌چه رئیس جمهور موقت همان از مسئولین اصلی دادگاه عالی قانون اساسی مصر منصوب حسنی مبارک باشد. مردم مصر آن‌گونه که من دریافته‌ام خیلی با جناح و حزب خاصی نیستند. مثل بسیاری از کشورهای دنیا. مردمی که در انتخابات بعد از تغییر نظام، که هم طرفداران نظام سابق و هم انواع و اقسام احزاب انقلابی در آن نامزد معرفی کرده‌اند، حتی نصف‌شان هم شرکت نمی کنند، یعنی اصلا سیاسی نیستند. یعنی گویا بیشتر به دنبال معاش خود هستند. اگر اخوان المسلمین از پس مشکلات کشور بر نیاید، همان کاری را با او می‌کنند که با رژیم حسنی مبارک کردند.

اما در این جامعه غیر سیاسی تنها یک نهاد شاید بتواند نقشی موثر ایفا کند. اگر چه سال‌هاست که خود را از این جایگاه محروم کرده است. «جامعه الازهر» یا همان دانشگاه الازهر که بزرگ‌ترین و معروف‌ترین حوزه علوم دینی اهل سنت در جهان است، از قرن‌ها قبل نقش بسیار مهم و تاثیرگذاری در کل جامعه اسلامی داشته و شیخ الازهر به‌عنوان یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های جهان اسلام همیشه مطرح بوده است. این نقش بارز ادامه داشت تا شاید چند دهه اخیر که شیخ الازهر که دیگر طبق اساسنامه منصوب رئیس جمهور مصر بود، استقلال همیشگی خود را (که ضامن موفقیت یک نهاد موثر در جامعه است و روحانیت شیعه همیشه به آن افتخار نموده است) از دست داد و در عمل به توجیه‌گر اقدامات نظام حاکم مصر تبدیل شد و در جریان اتفاقات این چند سال هم وقتی دیگر امر انتقال قدرت قطعی می شد، شیخ الازهر از حاکم جدید حمایت می‌کرد بدون آن‌که تلاش مهمی در جهت ایفای نقش موثر در جهت رهبری مردم به سمت و سوی صحیح اسلامی (هر چند با نگرش‌های فقهی و کلامی خودشان) از خود نشان دهند. این جاست که طبق معمول این روزها هم ارتش مصر همه‌کاره کشور می‌شود و برای یک ملت با این سابقه تاریخی تعیین تکلیف می‌کند و شیخ الازهر هم در کنار روسای احزاب و رهبر قبطیان مصر فقط به عنوان تایید‌کننده اقدامات ارتش حضور می یابد. بحث این نیست که اگر الازهر تصمیم‌گیر باشد چه تصمیماتی می‌گیرد و آیا این تصمیمات با مذاق و سلیقه و گفتمان ما خوش می‌آید یا نه. بحث این است که الازهر به «شیخ محمود شلتوت»‌ها نیاز دارد. به شیوخی که به دنبال اجرای اندیشه‌های اسلامی در جامعه باشند. اگر الازهر مستقل بود و شیخ الازهر بود همان که باید می‌بود، مصر می توانست نقش بزرگ خود را در جامعه اسلامی و جهان ایفا کند.

ای کاش الازهر...

 





برچسب ها : الازهر, مصر, بیداری اسلامی, محمد مرسی, تحولات مصر
توسط : ایمان |  

نمی دانم چقدر این حرف درست است اما شنیده ام که کوه دماوند از داخل خود شهر دماوند پیدا نیست. یعنی کوهی به بلندای بیش از 5کیلومتر که بعضی وقت ها که هوای تهران صاف باشد از اواسط جاده قم تهران هم قابل دیدن است، در شهری که به خاطر قرابت با این قله استوار، دماوند نام گذاری شده است قابل رویت نیست. یعنی بعضی چیزهای بزرگ را فقط کسانی که دورند می بینند. نه به خاطر این که نزدیک ها مشکلی دارند یا  آن چیز بزرگ نیست، کلا این گونه است، شاهدان از بیرون بیشتر درک می کنند خیلی چیزها را.

***

صحبت های سیدنا القائد (حفظه الله) در روز اول فروردین هر سال در حرم امام الرئوف(ع) شاید یکی از خاص ترین سخنرانی های هرسال ایشان باشد که در بهترین زمان ممکن صورت می گیرد و در بهترین مکان. از آن صحبت هایی است که همه از قبل می دانند چقدر مهم است. اما روزهای اول تعطیلات نوروز است و بازار مسافرت ها و دید و بازدیدها گرم است و صدا و سیما هم بیشتر مشغول سرگرم سازی مردم است و شاید این صحبت ها به نوعی آن گونه که باید، دیده و شنیده نمی شوند. از این که بگذریم بعضی حرف های مهم هم مثل همان داستان کوه دماوند هستند و شهر دماوند. ربطی به این ندارد که در نوروز گفته شود یا غیر نوروز. دیده و شنیده می شود، تکبیرهای محکمی هم در مجلس پس از خود می بیند، پیامک می شود و درباره اش شعر هم می گویند ولی باز هم کسانی که بیرون هستند از این فضای مقدس انقلاب اسلامی بهتر درک می کنندش. چه در بین دوستان و چه در بین دشمنان. مثل بسیاری از سخنانی که در سخنرانی اول فروردین امسال بیان شد و از جمله آن ها این جملات شگرف و خارق العاده و غرورانگیز:

« گاهی سردمداران رژيم صهيونيستی، ما را تهديد هم ميكنند؛ تهديد به حمله‌ی نظامی ميكنند؛ اما به‌نظرم خودشان هم ميدانند، و اگر نميدانند، بدانند كه اگر غلطی از آنها سر بزند، جمهوری اسلامی «تل‌آويو» و «حيفا» را با خاك يكسان خواهد كرد

کافی است یک بار تیتر اول رسانه های خارجی، چه دوست و چه دشمن را بعد از این سخنرانی می دیدیم تا شاهد سونامی باشیم که این یک جمله آخر به راه انداخته است و هنوز هم تبعاتش ادامه دارد. اما ما نمی بینیم و حقیقتا نمی فهمیم که این جمله چقدر مهم و راهبردی است. البته آن هایی که مخاطب اصلی این حرف بودند که آقا هم می فرمایند «می دانند و اگر نمی دانند، بدانند» خوب درک می کنند معنای تک تک این کلمات را. می دانند و می فهمند که اگر پس از جنگ 33روزه به سیدحسن نصرالله (حفظه الله) در سرزمین های اشغالی لقب کسی را داده اند که همه وعده هایش صادق است، چون حتی تهدیدهایش نسبت به دشمن هم دروغ و بلوف نیست، آن سید بزرگوار شاگرد مکتبی است که سیدناالقائد پرچم دار آن است. می فهمند وقتی می فرمایند با خاک یکسان خواهد کرد یعنی با خاک یکسان خواهد کرد. نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم. با خاک یکسان شدن هم که معلوم است یعنی چه.
هر چه هم تلاش کنیم نمی فهمیم عمق ماجرا را. این دست نوشت برای این بود که بدانیم بر پایه تمثیل اول متن، اگر در کنار دماوند نشسته ایم و خوشحالیم که مثلا اسم شهرمان هم دماوند است دلیل نمی شود که قدر دماوند را می دانیم. قدر آب را تشنه خوب می داند ما متولدین بعد از انقلاب شکرخدا تشنگی نچشیده ایم. الحمدلله الذی هدانا لهذا...





برچسب ها : سیدنا القائد, رژیم صهیونیستی, سیدحسن نصرالله
توسط : ایمان |  

صحبت کردن از این که اسکار جایزه سیاسی است دیگر بی فایده است. شاید قبل تر ها جا داشت که درباره این مساله با کسی بحث کنیم ولی وقتی خود اسکاری ها، اهدای جایزه شان را به همسر رئیس جمهور آمریکا می سپرند و خود سیاسی بودن شان را داد می زنند، دیگر بحث کردن از سیاسی بودن اسکار زیاده گویی است.

صحبت کردن از محتوای آرگو هم شاید آن گونه که بعضی به نقدش می نشینند، جا نداشته باشد و یا شاید بهتر باشد بگوییم بماند برای اهالی نقد فیلم که تخصصی نقادی می کنند فیلم را. اگر چه آن قدر ضعیف بود که بتوان درباره ضعف هایش مفصلا نوشت اما نکته اصلی جای دیگری است.

بحث سر «آرگو» نیست. آرگو هم چندماه دیگر به فراموشی سپرده می شود. حتی بعید است آن قدر بفروشد که در لیست پرفروش های تاریخ جایی باز بکند. از نظر فنی هم که چیزی از مختصات یک اثر جاودانه را ندارد. نکته اصلی این جاست که چه می شود که «آرگو» اسکار می گیرد. فیلمی که به صریح ترین وجه ممکن فحش سیاسی می دهد. عامیانه بگوییم می شود این که دارد رو بازی می کند. پیام هایش را به راحت ترین و ابتدایی ترین روش ها منتقل می کند. ایرانی بد است همه چیزهایش. غیر از آن چند نفری که آمده اند ویزا بگیرند در سفارت آمریکا لابد برای فرار مغزها و آمریکایی ها خوب اند و مظلوم و قهرمان و وطن پرست و غیور که حتی اگر مسئولین شان هم دستور دهند باز هم جانشان را برای نجات چند هم وطن خود به خطر می اندازند و در مجموع ایرانی بد است و آمریکایی خوب. یعنی اگر می خواستند توضیح فیلم را جلوی اسمش بنویسند همین می شد ایرانی بد است و آمریکایی خوب. برای همین می توان گفت که به صریح ترین وجه ممکن فحش سیاسی می دهد این فیلم. و این تعجب آور است که اسکار به این فیلم جایزه اول خود را می دهد.

ایران هراسی چیز جدیدی نیست. بخواهیم اسم فیلم هایی که به ایران هراسی پرداخته اند را بشماریم، کم نیستند. اما وجهه بارز هالیوود همیشه این بوده است که هر مفهومی را که می خواهد به مخاطب القا کند، - چه آن پیام از نظر ما درست باشد چه نادرست – با روش های کاملا هنرمندانه به آن می پرداخته است. اگر اسکار به یک فیلم هنرمندانه ضد ایرانی حتی با همین موضوع تسخیر لانه جاسوسی، جایزه می داد، اصلا جای تعجب نبود که سیاسی بودن اسکار جای تعجب و شگفتی ندارد، اما وقتی اسکار می رسد به آرگو پیام های دیگری دارد.

تا به حال دعوای دو بچه را دیده اید؟ وقتی یک نفر که مثلا در حضور بقیه بچه ها یک کتک مفصل از طرف دعوا خورده است و به هر دری هم زده به در بسته خورده است، ناگهان قرمز می شود و همه انرژی اش را جمع می کند و با صدای بلند یک فحش –که از نظر خودش دیگر بدتر از آن وجود ندارد- نثار طرف مقابل می کند و بعد هم خیلی خوشحال می شود از این که توانسته است طرف مقابل را به اشد مجازات برساند.

داستان اسکار و جایزه دادن به آرگو هم مثل همین است. انگار هالیوود بعد از این همه فیلم ایران هراسی که بعضا بد هم نبوده است از نظر فنی، یک آرگو می سازد و بعد هم جایزه اسکار را هم می دهند به این فیلم فاخر و تازه برای این که قسمت فحش ماجرا کامل شود، همسر رئیس جمهور آمریکا یعنی یک شخصیت سیاسی با پیام های روشن را برای دادن جایزه به روی سن می آورند.

انگار کف گیر هالیوود بدجوری به ته دیگ خورده است که آرگو می شود فیلم برگزیده و این بی شک پیام خوبی است، البته اگر سازندگان امثال «یک خانواده محترم» از این پس در داخل این بار را بر دوش نگیرند...





برچسب ها : هالیوود, آرگو, اسکار, ایران هراسی, یک خانواده محترم
توسط : ایمان |  

اگر با ادبیات امام راحل (ره) آشنایی مختصری داشته باشیم و یا حتی سخنرانی ها و مکتوبات دهه شصت را تورقی کرده باشیم با واژه ای با فراوانی بالا بر می خوریم. «زالو صفت» از کلماتی بوده است که اگر چه کاربرد بسیاری در ادبیات آن موقع داشته ، اما این روزها جای خالی آن بسیار حس می شود تا بعضی را به این صفت دقیق توصیف کرد. «روحانیت متعهد، به خون سرمایه داران زالو صفت تشنه است و هرگز با آنان سرآشتی نداشته و نخواهد داشت. (منشور روحانیت حضرت امام ره)

سیدنا القائد(حفظه الله): «ما هرگز اجازه نمي‌دهيم سرمايه‌داران زالو صفت كه به خون حزب الله عزيز و محرومان و پابرهنگان تشنه‌اند با در اختيار گرفتن مقدرات اقتصادي در بدنه اين نظام مقدس و الهي نفوذ كنند. امروز اردوگاه استكبار براي انحراف انقلاب اسلامي تلاش مضاعفي به كار گرفته است، همه بايد هوشيار باشيم و بدانيم كه اقتصاد از سياست و فرهنگ جدايي ناپذير است.»(70/6/27)

آن روزها زالو صفت را برای سرمایه دارانی به کار می بردند که از موقعیت حساس و خطیر دوران دفاع مقدس بهره کامل می بردند و با احتکار و زد و بند و استفاده از انواع رانت ها، هم چون زالو که وقتی در بدن انسان قرار می گیرد، خون را تا جایی که بتواند می مکد، خون مردم مظلوم این مملکت را می مکیدند و شکم های خود را از این سرمایه های باطل هر روز بیشتر بزرگ می کردند. سرمایه دارانی که در دوران سازندگی با حفظ رویکرد زالو صفتانه خود، این بار با استفاده از امتیازات رسمی دولتی و با توجیه سازندگی و نیاز به ثروت سرمایه داران برای ساختن کشور، به صورت رسمی و قانونی خون مردم (که در ادبیات حضرت امام (ره) و دهه شصتی ها مستضعفین خوانده می شوند) را می مکیدند.

اما سال هاست که زالو صفت از ادبیات سیاسی و اجتماعی کشور ما خارج شده است و دیگر کمتر مورد استفاده قرار می گیرد. زالوصفتان دیروز سرمایه گذاران امروز بودند که دولت ها رسما خود را برای پیش برد کارهایشان نیازمند آن ها می دانستند و آن ها هم با حسن استفاده از این فرصت، با توجیه های مختلف وام های کلان از انواع و اقسام بانک های دولتی و خصوصی، گرفتند و هر کسی هم که می تواند برود و ازشان پس بگیرد.

دوباره این ایام زالوصفتان دیروز، صریح تر از همیشه و به سبک دهه شصت به ارتزاق از خون مردم مشغول شده اند. درست است که تحریم شده ایم آن هم به قول غربی ها به صورت فلج کننده. درست است که سوءمدیریت موج می زند در میان بسیاری از مسئولان رده بالای اجرایی اقتصادی. اما به همه این ها باید اضافه کرد تعداد زیاد زالوصفتانی را که خوب یاد گرفته اند خون خوردن را از زالو. آن هم خوردن خون مردم مستضعف را.

هر چه نگاه می کنم، می بینم جای زالو صفت خالی است در توصیف بعضی ها. شاید بعضی کلمات عمدا از ادبیات حذف می شوند و شاید هم سهوا. ولی زالوصفت، زالوصفت است چه سرمایه دار خوانده شود چه بازاری... کاش همه به آخرت اعتقاد داشتند.





برچسب ها : زالوصفت, تحریم, اوضاع اقتصادی, رانت خواری
توسط : ایمان |  

از آخرین مطلبی که در وبلاگ گذاشته شده است تقریبا ۶ ماه می گذرد به دلایل مختلف..
نقد مختصری درباره دو فیلم از جشنواره فجر امسال، من باب بهانه ای برای نوشتن دوباره. تا دوباره کم کم موتور این قلم گرم شود.. ان شاءالله... التماس دعا

نقدی بر "فرشتگان قصاب"
قصابانی که فرشته نیستند

پرداختن به زندگی مردم افغانستان سابقه ای دراز دارد و هر از گاهی محیط بکر و مردم نجیب افغانستان برای سینماگران کشورمان جذاب می شوند تا تجربه جدیدی در این کشور همسایه بیابند. سهیل سلیمی هم این بار به همین سو رفته است؛ با این تفاوت که افغانستان برای او محملی است تا حرف اصلی خود را نشان دهد. سخنی درباره آمریکا و شعارهایش که در افغانستان مجال بروز یافته است. به نظر می رسد افغانستان در این فیلم اصالتی ندارد و اگر زبان فارسی افغان ها نبود که فیلم را از زیرنویس دائمی نجات دهد و بتواند از بازیگران ایرانی هم در آن استفاده کند، در عراق هم می توانست ساخته شود.
فیلم به قصاب بودن آدم هایی می پردازد که قرار بوده است فرشتگانی برای آزادی انسان ها باشند و دموکراسی را به ارمغان بیاورند، اما قرار است در فیلم نشان داده شود که همه کار می کنند الا فرشته بودن.
اگر چه از بازیگران افغان در کار استفاده نشده است – که این استفاده می توانست به واقعی تر نشان دادن کار کمک کند – اما بازیگران تا حد زیادی توانسته اند نقش خود را به خوبی به اجرا در بیاورند. از لهجه افغانی شان مخاطب ناخرسند نمی شود و نمای بازارها و مدرسه را می تواند باور کند. اگر چه استفاده از بعضی جلوه های ویژه نظیر حرکت آهسته فشنگ ها به سمت افراد در بعضی موارد شبیه بازی های رایانه ای شده و به دل نمی نشیند.
نویسنده ابتدا اصل را بر این گذاشته است که این کماندوهای آمریکایی آدم کش و ظالم اند و وقتی هنوز هیچ اتفاقی هم نیفتاده است با ماشین های خود گل ها را زیر می گیرند و مخاطب را منتظر این می نشاند که جنایت بعدی این جماعت گرگ صفت چیست. در حالی که شاید بایستی به گونه دیگری عمل می کرد. مخاطب یا از قبل به ظالم بودن این نظامیان و تفکرات سردمداران شان اعتقاد دارد که با نشان دادن صحنه های فجیع و دلخراش چیزی به او اضافه نکرده ایم و یا این که اعتقاد اولیه به این مفهوم ندارد که نمی تواند با پیش فرض نویسنده و کارگردان خود را هماهنگ کند. شاید بهتر بود به جای ردیف کردن سلسله ای از جنایت ها در یک مدرسه که به نوعی بعضا قابل پیش بینی اند، با ایجاد تعلیق های منطقی بیشتر به مخاطب اجازه داده شود تا با اثر همراه شود و بتواند حرف کارگردان را به فرض اعتقاد نداشتن در مقام مخاطب باور کند و یا اگر اعتقاد هم دارد چیز جدیدی به او افزوده شود.
فیلم نامه «فرشتگان قصاب» فیلم نامه خاصی نیست و در بسیاری از موارد از ضعف در منطق داستانی هم رنج می برد. روح یک زن که تا پایان فیلم در انباری مخفی شده است و می خواهد بچه ها را هم فراری دهد ولی خود هم اواخر داستان متوجه روح بودن خودش می شود. سرباز آمریکایی که شانه اش تیر می خورد ولی تا پایان ماجرا اگر چه نشسته است اما نقش خود را ایفا می کند و بحث هم می کند. نویسنده قصد داشته تا همه چیز را در همین چند دقیقه فیلم نشان دهد برای همین همه اتفاقات در یازده سپتامبر می افتد تا اهداف لشگرکشی آمریکا هم از زبان نقش اول فیلم که کتک خورده و به چوبه دار بسته شده است به صورت کاملا شعاری زیر سوال برود و برای این که ظالم بودن آن ها را نشان دهد، دیوارهای لیزری را به نمایش می گذارد که سربازان آمریکایی در کلاس های بعد از انفجار اول جای گذاری کرده اند بی آن که هیچ دلیل منطقی برای نصب چنین تکنولوژی در کلاسی وسط بیابان که تعدادی بچه مدرسه ای کشته شده افتاده اند و دور تا دور آن با سربازهای مسلح محافظت می شود وجود ندارد ولی نشان دادن همه این ها برای اثبات قصاب بودن این منادیان صلح به نظر کارگردان ضروری رسیده است.

فرشتگان قصاب عالی نیست شاید تا خوب بودن هم فاصله داشته باشد ولی می تواند تجربه خوبی برای کارگردان باشد تا در کارهای بعدی اش گامی به جلو بردارد. حرکتی به سوی عالی شدن....

یادداشتی درباره "قصه عشق پدرم"
یک پدر یا یک پدر شهید؟

محمدرضا ورزی با کارهای تاریخی اش شناخته می شود و انتظار اولیه مان هم بر این بود که «قصه عشق پدرم» هم باید موضوعی تاریخی داشته باشد. اما ورزی با این کار تجربه جدیدی را در پیش گرفته هم چنان که محمدرضا شریفی نیا هم با تهیه کنندگی این فیلم، اولین تجربه خود را در این کسوت پشت سر گذاشته است.
حقیقت ماجرا این است که اگر شریفی نیا بعد از فیلم بیان نمی کرد که دوست داشتم تا اولین کاری که تهیه می کنم در مورد دفاع مقدس باشد، سخت بود که این کار را فیلمی مربوط به دفاع مقدس بدانیم. چنان که اسم فیلم نیز رویکرد داستان را نشان می دهد. فیلم از قصه عشق پدری نسبت به فرزندش حرف می زند که سال ها از رفتن او به جبهه می گذرد ولی خبری از او نرسیده است. پدری که از همان دوران کودکی رضا فرزند کوچکش، او را بیشتر از دو فرزند دیگرش دوست داشته است و در این سال ها هم آن چنان در فراق فرزندش سوخته است که صدای دختر و پسر دیگرش را هم درآورده است. فیلم همان طور که کارگردان در جلسه نقد فیلم می گوید در تجلیل از شخصیت پدر است و در این کار هم موفق بوده است ولی به جرات می توان گفت تنها تجلیل از پدر؛ نه تجلیل از یک پدر شهید. چرا که اگر فرزند پدر داستان بر اثر اتفاق دیگری هم مفقود می شد چنان خللی به روند داستان وارد نمی آمد. شهید بودن هیچ ممیزه خاصی در فیلم به نمایش نمی آورد. نه خانواده ای است که رنگ و بویی از شهادت و جنگ برده باشد و نه انتظاری از جنس همه پدر و مادران مفقودالاثر ها که در جامعه همه شاهد هستند. باید به این نکته بسیار دقت داشت هر فیلمی که چند سکانس آن در معراج شهدا گرفته شده باشد و حتی یکی از نقش های فیلم به شهادت رسیده باشد، لزوما فیلمی دفاع مقدسی نیست. چنان که قصه عشق پدرم یک فیلم دفاع مقدسی نیست ولی از این باب که به جای همه فیلم هایی که به مادر و احساسات مهربانانه او می پرداختند، به عشق پدر به فرزند پرداخته است، جای تحسین و تمجید دارد.
داستان فیلم واقعا از تعلیق مناسبی برخوردار است و مخاطب را با مسئله ای روبرو می کند که به هیچ وجه انتظارش را نداشته است و این برای نویسنده فیلمنامه یک نقطه بسیار مثبت به حساب می آید اما نوع پرداختن به آن مساله دچار ضعف هایی بود. تخیلی بودن بازگشت رضا پس از این همه سال را مخاطب انتظار ندارد اما پس از این که متوجه این قضیه می شود و به دقایقی که واقعا بازگشت رضا را باور می کرده است در ذهن خود مراجعه می کند می بیند که حق با او بوده است و حس می کند که مخاطب را گول می زده است. صحنه ای که رضا که در تخیل پدرش بازگشته است به درب خانه شان می رود و متوجه می شود که از آن جا اسباب کشی کرده اند یا در خیابان راه می رود و تنه مردم به تنه اش می خورد یا از سازمان نظام پزشکی آدرس پزشکی که دوست پدرش است و از قضا داستان تخیلی بازگشت را هم او فراهم کرده است را به دست می آورد یا اتفاقاتی از این دست را نمی توان به هیچ وجه در ضمن داستان هضم کرد. گذشته از این بسیاری از دیالوگ ها هم خیلی سطحی و غیرقابل باور نوشته شده است که مخاطب را تا حدودی آزار می دهد. به این مساله اضافه کنید بازی بعضی از بازیگران فیلم را که گویا خیلی نتوانسته اند با نقش خود ارتباط برقرار کنند و به همین خاطر مخاطب نیز نمی تواند آن ها را باور کند.

قصه عشق پدرم مضمون و محتوای خوبی دارد. کاش ساخت بهتری هم می داشت تا بیشتر و بهتر بتوان از آن دفاع کرد.

 

 ***پایگاه خبری تحلیلی سینما انقلاب را هم ببینید. تحلیل گفتمانی جشنواره فیلم فجر..





برچسب ها : جشنواره فیلم فجر, سینما انقلاب, نقد فیلم, فرشتگان قصاب, قصه عشق پدرم
توسط : ایمان |  

مسئله سوریه به روزهای حساسی رسیده است. دوست و دشمن معترف اند که نتیجه تحولات سوریه تاثیرات شگفتی بر وزن کشی سیاسی در منطقه می گذارد و خاورمیانه جدید از دل تحولات سوریه کنونی بیرون می آید. خاورمیانه ای که یا مطابق با نقشه های غربی ها و آرزوهای صهیونیست ها متولد می شود – اگر چه از طرح های اولیه آن ها که از نیل تا فرات را در سر می پروراندند بسیار تقلیل یافته است – و یا این که خاورمیانه ای بر مبنای مقاومت رخ خود را کاملا عیان خواهد نمود. این جاست که اگر چه تحولات سوریه اکنون در حلب و حمص به صورت جنگ شهری ادامه می یابد ولی جنگ حقیقی نامیدن اتفاقات سوریه خیلی بی ربط به نظر نمی آید. جنگی که یک طرف آن استکبار صف آرایی کرده است به رهبری ایالات متحده و انگلیس و صهیونیست ها و با همراهی و تبعیت کامل پیروان منطقه ای آن ها یعنی قطر و عربستان سعودی و ترکیه و در طرف دیگر آن جریان مقاومت اسلامی با محوریت ایران و همراهی عراق و گروه های مقاومت لبنانی و البته سوریه به عنوان کانون جنگ ها.

اگر رسانه های جهان را تقریبا در این دو ماهه گذشته به طور اجمالی بررسی کنید، نکته مهمی را خواهید یافت و آن این که ایران از سیبل حملات رسانه ای دشمنان خارج شده است و غالب حملات و پاتک هایشان به سوریه ی هم پیمان ایران منتقل شده است و این یعنی یک فرصت تاریخی برای جمهوری اسلامی که چند صد کیلومتر آن طرف از مرزهای خود با دشمنان خود بجنگد. جنگی که فقط در معنای تیر و تفنگ خلاصه نمی شود و از رسانه تا عالم سیاست را در بر می گیرد.

اما آیا ایران آن گونه که غرب جنگ را جدی گرفته است، به میدان آمده است؟ به عبارت دیگر آیا آن چنان که ترکیه و قطر و سعودی به عنوان کشورهای منطقه که در تلاش برای سرنگونی نظام فعلی سوریه با تمام قوای سیاسی خود و البته با حمایت های بسیار مالی و نظامی شان وارد رینگ مبارزه شده اند، از سوی کشورمان در حمایت از این هم پیمان استراتژیک تحرکی شاهد بوده ایم؟ این سوال بدین معنا نیست که ما نیز هم چون ترکیه بایستی انواع محموله های سلاح را در قالب آمبولانس های امداد به سوریه بفرستیم یا هم چون قطری ها مزدور اجیر کنیم که در سوریه بجنگند که نه نیازی فعلا به این کار هست و نه در این دست نوشت قصد پرداختن به آن را داریم بلکه سوال این جاست که در بعد سیاسی تا کنون ما چه کرده ایم؟ جمهوری اسلامی از توان دیپلماسی خود تا چه اندازه در جهت پیروزی در این نبرد سرنوشت ساز استفاده کرده است؟ مشخصا وزارت خارجه به عنوان مسئول مستقیم روابط خارجی در جمهوری اسلامی در انجام این وظیفه خود موفق بوده است؟ و یا حتی پایین تر از آن تا چه حد در این باره فعال بوده است؟ اصلا از آن پایین تر، آیا وزارت خارجه کشور ما به وجود چنین جنگی در چنین ابعادی بین استکبار و مقاومت اسلامی اعتقاد دارد؟

سخت است که علی رغم وجود همه دستگاه های عریض و طویل وزارت خارجه ادعا کنیم که اصلا چنین جنگی را درک نکرده اند و شاید بی انصافی باشد ولی بعضا نوع عملکردها و سخنان ذهن را این گونه متبادر می کند. وقتی وزیر خارجه بعد از گذشت این مدت زمان طولانی از شروع این اتفاقات، هنوز سیاست های ایران و برادران ترکیه را یکسان دانسته که هر دو برای حل مسالمت آمیز! تحولات سوریه تلاش می کنند، چه باید گفت؟ آیا حتی آن عرف های مرسوم دیپلماسی که مثلا ایجاب می کند مقامات کشورها با این همه اختلاف نظر، در نگاه اول با لبخند مصافحه کنند، ایجاب می کند که واضحات  را هم زیر سوال ببرند؟ از بعضی اظهارنظرها و عملکردها آن چنان برداشت می شود که گویی هنوز دستگاه سیاست خارجی ما، اتفاقات سوریه را در حد یک اعتراض مردمی می دانند که بایستی با میانجی گری برای احل اختلافات تلاش کرد. اما مگر نیروهای نظامی که با سلاح های سنگین از سوی کشورهای خارجی مسلح شده اند به دنبال اصلاحات اند که با میانجی گری و واسطه شدن قضیه حل شود؟ وقتی دولت های حامی تروریست ها رسما از تغییر نظام حاکم در سوریه سخن می گویند و خود آن ها هم این گونه با سلاح در مقابل دولت مرکزی ایستاده اند و دولت در تبعید درست می کنند و خودشان ادعای اصلاحاتی ندارند، پس برای کدام مقصود قصد میانجی گری وجود دارد؟ این حرف ها برای چند ماه پیش می توانست درست باشد ولی برای امروز چه؟

غربی ها و تابعان منطقه ای آن ها همه توان شان را برای منزوی کردن سوریه بسیج کرده اند تا بتوانند از این طریق در عرصه بین الملل فشارهای بیشتری به نظام حاکم سوریه وارد کنند. هفته ای یک بار کنفرانس دوستان سوریه! را برگزار می کردند و ده ها کشور را سیاه لشگر داستان منزوی سازی سوریه می ساختند. ولی دستگاه سیاست خارجی ما در برابر این سناریو چه کرده است؟ توقع نیست که ایران هم در همان سطحی که دشمنان هدفشان را پیگیری می کنند، به موفقیت برسد و اجلاسی در همان سطوح برگزار کند ولی این ها رافع تلاش در این راه هم نیست. چرا مسئولین وزارت خارجه حتی در سطح معاون وزیر هم سفری به سوریه نداشته اند و بعد از این همه مدت دبیر شورای عالی امنیت ملی بایستی نقش سفر به سوریه را بر عهده بگیرد؟ به غیر از سوریه، چرا دستگاه سیاست خارجی ما از ظرفیت های فراوان خود در لبنان و عراق به عنوان دو همسایه مهم سوریه و دو دروازه ورود سلاح و تروریست به سوریه استفاده نمی کنند؟ اگر ایران در این مسیر تنها بود باز هم عدم دست یابی به موفقیت کامل – و البته نه کم بودن فعالیت ها – قابل پذیرش بود ولی آیا سکان داران سیاست خارجی ما نمی توانند از ظرفیت بزرگی به نام های روسیه و چین که به خاطر منافع خود این روزها حامی سوریه شده اند و در صف مقابل غربی ها برای خارج کردن سوریه از انزوا استفاده کنند؟ یک اجلاس حداقل در سطح وزرای خارجه دوستان واقعی سوریه با حضور ایران، روسیه، چین، عراق، لبنان و کشورهایی که در مجمع عمومی سازمان ملل به قطعنامه علیه سوریه رای منفی و ممتنع دادند، قطعا خواهد توانست تا حدود زیادی از هدف انزوای سوریه جلوگیری کند و یک گام محکم سیاسی در جهت ناکام گذاشتن دشمنان در جهت نیل به اهداف شان به حساب آید.

از این دست سوال ها زیاد است. وقتی تماشاگران ورزشکاری را در میدان نبرد مشاهده می کنند که همه تلاش خود را می کند، او را مورد تشویق قرار می دهند، حتی اگر به آن چه که مطلوب بوده است نرسیده باشد. آن چه ناراحتی تماشاگران را به دنبال دارد، وقتی است که مبارز در میدان خودی نشان نمی دهد.





برچسب ها : سوریه, وزارت خارجه, علی اکبر صالحی, عربستان سعودی, دیپلماسی
توسط : ایمان |  

شاید سال گذشته در همین ماه ها در فضای مجازی با بسیاری از صحنه ها رو به رو می شدیم که عده ای که دم از حقوق بشر می زدند، با به نمایش گذاشتن آن ها می خواستند اثبات کنند که بشار اسد در سوریه قتل عام می کند مردمی را که برای دموکراسی و آزادی خود قیام کرده اند و البته نه که دل شان به حال آن مردم سوخته باشد بلکه نشان دهند که جمهوری اسلامی هم که داعیه دار بیداری اسلامی است گزینشی و منفعت طلبانه به قیام های مردمی نگاه می کند و به دنبال حقوق ملت ها نیست و ادعای حمایت از بحرین و بحرینی ها سیاسی است وگرنه مردم سوریه هم که برای آزادی و حقوق خود قیام کرده اند و نظام سوریه هم که مستبد است و مردم را هم می کشد و با استفاده از این صغرا و کبرا، نتیجه این می شود که باید از مردم سوریه حمایت کرد و اگر جمهوری اسلامی از بشار اسد حمایت می کند، به خاطر همین روحیه استبدادی این نظام است و ده ها صغرا و کبرا چینی برای رسیدن به اهداف کذایی. خلاصه مثل هر از چند گاهی که اسم رمز مخالفت با نظام تغییر می کند، آن روزها «سوریه» شده بود اسم رمز جریان به اصطلاح اپوزیسیون و تا می آمدی در حمایت از انقلاب مصر و تونس و بحرین و ... حرفی بزنی یا از آرمان های انقلاب اسلامی سخنی بگویی، آخرین آمار کشته های جمعه فلان از فلان شهر سوریه چماقی می شد که اگر راست می گویید ...

اما امروز خیلی چیزها تغییر کرده است. اگر نگوییم حقیقت برای همه روشن شده، برای آن هایی که دنبال حقیقت هستند آشکار شده است. دیگر امروز هر کودکی که فقط کنار پدر و مادرش خبرها را دنبال کرده باشد می تواند بفهمد در هیچ کجای دنیا کسی برای کسب حقوق بشر و دموکراسی در کشور دیگری، نمی رود در آن کشور علیه حاکمان آن جا بجنگد. اصلا گیریم که نظام اسد همه آن چه آن ها می گفتند و البته دیگر نمی توانند بگویند (که البته می گویند با جسارت کامل) ولی دیگر القاعده در هیچ کجای دنیا تا به حال برای حقوق بشر نرفته است بجنگد! هر طفل شیرخواری هم دیگر شاید بتواند بفهمد که قطر و عربستان دیگر از دموکراسی نمی توانند دفاع کنند!!!

"فتنه شام" خوب عنوانی است که سهیل کریمی برای مستندش انتخاب کرده است. اما فتنه شام دیگر فتنه نیست. فتنه بود. آن موقعی که باید بحث می کردی ساعت ها که چرا جمهوری اسلامی از مخالفان مبارک و بن علی حمایت می کند ولی در سوریه وضع فرق می کند و تنها از اصلاحات حمایت می کند. باید رهبر انقلاب در صحبت ها به سوریه اشاره کنند و برای حمایت های جمهوری اسلامی معیارها را مستقیم بگویند. معیارهایی که چیز مخفی نبودند و می شد از عملکرد نظام فهمید.

فتنه شام واقعا فتنه بود آن زمانی که مجبور بودی برای تک تک عکس های سوره دلیل بیاوری که چرا بحرین آری سوریه نه. زمانی که بالاخره معلوم نبود چه کسی چه کسی را می کشد.

اما فتنه شام دیگر فتنه نیست. گرد و غبارها خوابیده است؛ البته برای کسانی که خود را به خواب نزده باشند. همه فتنه ها روزی دیگر فتنه نخواهند بود. مثل فتنه 88. مثل فتنه شام. مهم دیدن حق از بین گرد و غبارهاست.





برچسب ها : سوریه, فتنه شام, بیداری اسلامی, فتنه 88, بحرین
توسط : ایمان |  

داستان از قبل از نتایج رسمی انتخابات شروع شد. نتایج انتخاباتی که از مدت ها قبل همه انتظارش را می کشیدند ولی با چند روزی تاخیر اعلام شد. انتخاباتی که نتایجش قرار بود نشان دهد که بالاخره انقلاب های منطقه «بیداری اسلامی» است یا «بهار عربی» که نشان هم داد...

همه دنیا معترف اند که تاثیر جمهوری عربی مصر بر کشورهای عربی حقیقتی غیرقابل انکار است. برای همین است که نتایج انتخابات ریاست جمهوری اش هم برای همه دنیا مهم است و تاثیرگذار به خصوص بر کشورهایی که درگیر انقلاب هایی هستند که باید «بیداری اسلامی» اش خواند؛ انتخاب محمد مرسی هم همین را حکایت می کرد.

داستان از قبل از نتایج رسمی انتخابات شروع شد. داستان این که منتخب انقلاب مصر اولین سفر خارجی خود را به کدام کشور انجام می دهد. نه این که سفر خارجی اهمیت داشته باشد؛ بلکه همه آن را مصداقی می دانستند که بفهمند بالاخره با چه کسی طرف اند؟ اخوان المسلمینی که ده ها سال است یک جریان اپوزیسیون قوی در بسیاری از کشورهای عربی بوده است، حال که خود به قدرت نزدیک می شود راه به سوی کدام جهت بر می گزیند؟ رابطه اش با غرب چگونه است؟ آیا اسرائیل را به عنوان شریک کمپ دیویدی مصر نگه خواهد داشت؟ آیا مصر را مامن فلسطینی ها خواهد کرد؟ آیا گرایشات سلفی اخوانی ها را حفظ و تقویت خواهد کرد و در نتیجه به سعودی ها نزدیک خواهد شد؟ آیا او هم بیداری اسلامی را متاثر از انقلاب اسلامی ایران می داند و به جمهوری اسلامی نزدیک می شود؟ آیا ...

همین که اسلام گرا ها در انتخابات پیروز شدند برای آمریکا و اسرائیل زنگ خطری بزرگ بود ولی این زنگ خطر می تواند حداکثری یا حداقلی باشد. تبدیل شدن بیداری اسلامی در مصر به یک انقلاب اسلامی دیگر نهایت کابوس آن هاست و گرایش اسلام آمریکایی هم چون سعودی ها می تواند یک خبر خوش و تسکین دهنده برای مقامات صهیونیست باشد.

این جاست که داستان اولین سفر خارجی دکتر محمد مرسی شروع می شود؛ به عنوان اولین علامت و نشانه به دنیا در باب گرایشات دولت جدید مصر. «یاسر علی» سخنگوی ریاست جمهوری مصر قبل از اعلام نتایج انتخابات اعلام می کند که اولین سفر مرسی به عربستان سعودی خواهد بود. در داخل و خارج هم رسانه های بسیاری آن را پوشش می دهند و بیشتر تلاش می کنند تا از این طریق اثبات کنند که مرسی یک انقلابی از جنس انقلاب اسلامی ایران نیست و ... .

پس از اعلام نتایج انتخابات هم، بسیاری از کشورها تلاش کردند تا با پیام های تبریک خود این دعوت ها را ادامه دهند. اوباما از او دعوت کرد تا در سپتامبر برای شرکت در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل و دیدارهای دوجانبه به نیویورک برود. رئیس جمهور کشورمان در تماسی تلفنی ضمن تبریک از مرسی دعوت کرد تا اوایل شهریورماه برای شرکت در اجلاس غیرمتعهدها به تهران بیاید و سفیر عربستان در قاهره هم در دیدار با مرسی از او دعوت کرد تا این هفته برای انجام مناسک عمره و دیدارهای سیاسی به عربستان سفر کند. این جاست که مثلثی تشکیل می شود که قصد دارد تا مصر را به سوی خود فراخواند. مثلثی که یک راس آن ایالات متحده به عنوان نماینده استکبار حضور دارد. در یک راس آن سعودی ها اسلام آمریکایی را نمایندگی می کنند و راس دیگر را جمهوری اسلامی به عنوان اسلام انقلابی و ناب به تنهایی در برابر دو راس دیگر ایستاده است؛ دو راس دیگری که اگر چه در ظاهر تفاوت بسیاری دارند ولی در باطن یک هدف را دنبال می کنند.

***

مصر پس از انقلاب بیش از همه چیز به دنبال آن چیزی است که به تعبیر سیدنا القائد از اهداف اصلی انقلاب های منطقه است؛ یعنی عزت ملی و دوری از وابستگی. مصر انقلابی نشان داده است که اسلام گرا است و دیگر هیچ گاه – البته به شرط این که در برابر توطئه های شورای نظامی دوام بیاورد- به مصر وابسته زمان مبارک باز نخواهد گشت ولی انتظاری که بعضی نیز در داخل کشور دارند که رئیس جمهور اسلام گرای منتخب مردم انقلابی مصر بلافاصله پس از رئیس جمهور شدن در یک مصاحبه از انقلاب اسلامی ایران تعریف و تمجید کند و سفارت آمریکا را ببندد و کمپ دیوید را ظرف یک هفته لغو و صدور گاز به رژیم صهیونیستی را هم فورا تعطیل کند، قطعا انتظار بی جا و غیر معقولی است. محمد مرسی مسلمان هست، انقلابی هم هست ولی انتظار این که سیدحسن نصرالله باشد انتظار بی جایی است. مصر و به خصوص اخوان المسلمین از ابتدا رابطه نزدیکی با سعودی ها داشته اند و آمریکا هم نیز سال هاست که جایگاه خود را در مصر تثبیت کرده است. حال پس از انقلاب و موفقیت در اسقاط النظام و در حالی که هنوز ژنرال های ارتشی قدرت بسیار زیادی دارند، مردم مصر نیازمند احساس استقلال اند و هر گونه تلاش برای مصادره کردن انقلاب شان را مذموم می دانند و رد می کنند. دولت برخاسته از انقلاب امروز مصر نیازمند احترام متقابل است و به دنبال این است تا جایگاه رفیع مصر را بازیابی کند و این همان خواسته جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی به مصر به عنوان یک رقیب استراتژیک منطقه ای نگاه نمی کند، بلکه این سرزمین تاریخی را سرزمینی غنی و موثر در جهان اسلام می داند که بایستی دوباره جایگاه خود را بیابد. بازیابی که نشانه های آن در همین چند روز دیده می شود و البته در عمل هم نباید طوری رفتار کرد که آن ها احساس کنند تا قصد مصادره انقلاب شان وجود دارد که البته حقیقتا چنین نیست. ممکن است محمد مرسی اولین سفر خود را به عربستان برود و اواخر شهریورماه هم به آمریکا سفر کند و در کنار این ها هم به عنوان اولین رئیس جمهور مصر به ایران سفر کند ولی به هیچ وجه اولین سفر خارجی بیانگر کلی سیاست خارجی دولت اسلام گرای مصر نخواهد بود؛ نشانه های سیاست خارجی را باید در صدور اولین دستورات انقلابی مرسی دید هم چون دستور بازگشایی کامل گذرگاه رفح.

***

انقلاب مصر مصادره شدنی نیست. انقلاب مصری ها اسلامی است و ضد صهیونیستی. آن هایی که باید بدانند خوب می دانند. مرسی شاید سید حسن نصرالله نباشد ولی قطعا برای صهیونیست ها و آمریکایی ها مبارک نیست.





برچسب ها : مصر, محمد مرسی, بیداری اسلامی, عربستان سعودی, آمریکا
توسط : ایمان |  

درست یک روز پس از پایان مذاکرات بغداد ابتدا آسوشیتدپرس و سپس در بند 28 گزارش دبیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی ادعای جدیدی درباره وجود اورانیوم با غنای 27درصد در تاسیسات فردو مطرح شد: ((نتايج تحليل نمونه‌هاي برداشت شده از FFEP در تاريخ 15 فوريه وجود ذرات با سطوح غني شده تا 27 درصد U-235 را نشان داد كه بيشتر از سطح بيان شده در اين DIQ است.)) اما چند دلیل برای اثبات کذب بودن این ادعا:

1.       این مسئله قطعا آن گونه که آسوشیتدپرس هجمه رسانه ای علیه ایران را آغاز کرده است، از نظر آژانس اهمیت چندانی نداشته است. زیرا که در نامه ای به ایران مسئله را بیان می کند و ایران نیز پاسخ می دهد که ممکن است این مسئله به دلایل فنی خارج از کنترل اپراتور رخ داده باشد و آژانس نیز به صورت عادی بیان می کند که در حال بررسی است و نه آن که سندی برای تخلف ایران و حرکت به سوی تسلیحات یافته باشد!

2.       خود دیپلماتی که این ادعا را در گفتگو با آسوشیتدپرس بیان کرده بود  که اين احتمال وجود دارد که در آغاز کار سانتريفيوژها و پيش از تنظيم آنان توسط تکنسين‌ها، اورانيوم قدري بيشتر غني شده باشد. پس دلیلی وجود ندارد که بخواهد جنجال جدیدی علیه جمهوری اسلامی تشکیل شود.

3.       ایران احتمالا باید عاقل باشد که حتی اگر بخواهد خلاف همه آن چه تاکنون بیان داشته و رهبر انقلاب هم فتوا صادر کرده اند، به سمت اورانیوم با غنای بالاتر برود، این کار را در مقابل دوربین ها و در حضور ناظران آژانس که خود آن ها را به آن جا راه داده است، انجام ندهد تا چنین آتوی سنگینی به دست دشمنان خود بدهد.

4.       جمهوری اسلامی نشان داده که شطرنج سیاست در مذاکرات را تاکنون که خوب بلد است. قبل از مذاکره صفحه های سوخت را در راکتور تهران جاگذاری می کند، سانتریفیوژهای فردو را افزایش می دهد تا اقتدار و جدیت خود را در روند فعالیت خود نشان دهد ولی بسیار غیرعقلانی است حال که دست ایران در مذاکرات خالی نیست، با چنین گافی دست طرف مقابل را تا این سطح بالا ببرد.

5.       آمانو یک هفته پیش ایران بود و خیلی ابراز امیدواری می کرد که روند همکاری ها هم چنان خوب باشد. اگر آژانس مطمئن می شد که ایران از غنای 20 درصد اعلامی خود بالاتر رفته است، آیا باز هم درباره همکاری مثبت حرف می زد؟

این هم یک بازی جدید. درست یک روز پس از پایان مذاکرات بغداد. باز هم یک داستان جدید ساخته اند تا ثمره اش را این بار در مسکو بچینند. اما دریغ که این درخت ها سال هاست ثمر نمی دهد.





برچسب ها : انرژی هسته ای, مذاکرات هسته ای, 27درصد, آمانو, فردو
توسط : ایمان |